تبليغاتX
...عشق یعنی

عشق یعنی سوختن همچو آتش بی صدا افروختن

آرم وبلاگ
من به خود میگویم:
«چه کسی باور کرد
«جنگل جان مرا
«آتش عشق تو خاکستر کرد؟
پیوندهای روزانه
پیوندها
جستجوگر

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
لینک RSS

                                               

                                  خسته شدم

نوشته شده توسط: مجید در شنبه نهم آبان 1388|+|
 
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است.


از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.


از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت…


گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.


از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .


از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .


از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.


از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پایان ندارد
نوشته شده توسط: مجید در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388|+|
عشق مادر
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ?

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن


 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،


 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا


 ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم


وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم


آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی


به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم


بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

نوشته شده توسط: مجید در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388|+|
 رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                         به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                       تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                        بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                          وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                       به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                               یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

نوشته شده توسط: مجید در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388|+|
اینست عشق بی پایان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
نوشته شده توسط: مجید در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388|+|
نوشته شده توسط: مجید در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388|+|
تارو پود هستيم بر باد رفت اما نرفت

عاشقي ها از دلم ديوانگي ها از سرم

عشق يعني تلخي شام فراق.

عشق يعني شيريني روزوصال.

عشق يعني گم شدن دردنياي غم.

عشق يعني حسرت روز بي غمي.

عشق يعني دلواپسي.

عشق يعني وصالي چون عسل.

عشق يعني فراغي همچو اشك .
نوشته شده توسط: مجید در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388|+|
                            
نوشته شده توسط: مجید در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388|+|
بغض

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش

یه زخم همیشگی رو بهت هدیه داده زل بزنی و به جای این که از نفرت و

کینه پر بشی احساس کنی هنوزم دوسش داری...

چقدر سخته دلت بخواد باز سرت رو به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار

غرورش وجودت له شد...

چقدر سخته ساعت ها تو خیال باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش

هیچ چیز جز سلام نتونی بگی...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه گونه هات از اشک خیس بشه ولی

مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری...

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش

یه زخم همیشگی رو بهت هدیه داده زل بزنی و به جای این که از نفرت و

کینه پر بشی احساس کنی هنوزم دوسش داری...

چقدر سخته دلت بخواد باز سرت رو به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار

غرورش وجودت له شد...

چقدر سخته ساعت ها تو خیال باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش

هیچ چیز جز سلام نتونی بگی...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه گونه هات از اشک خیس بشه ولی

مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری...

نوشته شده توسط: مجید در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388|+|

فراموشی به این اسونیا نیست

 

امید من دلم از تو جدا نیست

 

میخوام تو یاد من عشقت بمیره

 

ولی از قلب من مهرت رها نیست

 

دارم اتیش میگیرم از جدایی

 

ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست

 

همه دنیا میدونن این حدیثو

 

که آرامش برای عاشقا نیست

نوشته شده توسط: مجید در یکشنبه هجدهم اسفند 1387|+|
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند

این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ

ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه

مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت

چه عشقی !

چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

اگر سعی کنیم ...

نوشته شده توسط: مجید در سه شنبه ششم اسفند 1387|+|
اگه راست میگی از این درس بگیر
یك شركت بزرگ قصد استخدام یك نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار كرد كه یك پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یك شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یك ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:

- یك پیرزن كه در حال مرگ است.
- یك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.
- یك خانم یا آقا كه در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می‌توانید تنها یكی از این سه نفر را سوار كنید. كدام را انتخاب خواهید كرد؟

دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینكه ادامه حكایت را بخوانید شما نیز كمی فكر كنید!

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..

شما باید پزشك را سوار كنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است كه می توانید جبران كنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران كنید.

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار كنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممكن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا كنید..

از دویست نفری كه در این آزمون شركت كردند، شخصی كه استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد.

او نوشته بود:



سوئیچ ماشین را به پزشك می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم...
نوشته شده توسط: مجید در چهارشنبه نهم بهمن 1387|+|

 

یعنی میشه که ما دوتا یه روزی به هم برسیم

مهم فقط رسیدنه حتی اگه کم برسیم

یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه ؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه

یعنی میشه شب بشینیم دست روی موهات بکشم

کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم .

یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه

چرا تا حالا نشده ٬ شاید گناه من باشه

یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه ؟

هر کی برای اون یکی درست مثل فرشته شه

یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم ؟

یه خواب راحت بکنیم ٬ یه آه راحت بکشیم

یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه ؟

تکیه کلام توهنوز٬ من میمیرم برات باشه

یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه ؟

میگن نمیشه ولی من ٬ همش میگم خدا کنه

یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه ؟

یه چیزی بشکنه فقط ٬ اونم طلسم ما باشه

نوشته شده توسط: مجید در دوشنبه سی ام دی 1387|+|

نوشته شده توسط: مجید در یکشنبه دهم آذر 1387|+|
kingofpain
نوشته شده توسط: مجید در یکشنبه دهم آذر 1387|+|
منوي اصلی
امكانات
خانگي سازی وبلاگ
اضافه به علاقه منديها
بارگذاری مجدد صفحه
ذخيره كردن صفحه
پرينت صفحه

آرشیو ماهانه
نویسندگان
آمار
» تعداد بازدیدها:
» مرورگر:
امکانات اضافي

JavaScript Codes