هر گاه مرا دوست نداشتی
فریاد نزن
آرام در گوشم بگو
تا آهسته بمیرم
نوشته شده توسط مجید در سه شنبه هجدهم آبان 1389 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت
داستان عشق و ديوانگي يوانگي>
در زمانهاي بسيار دور زماني که هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، همه فضيلت ها در همه جا شناور بودند. . روزي همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان يکي از آنها ايتاد و گفت بياييد يک بازي کنيم مثلاً قايم باشک. همه از اين پيشنهاد خوشحال شدند وديوانگيفوراً فرياد زد من چشم ميگذارم... من چشم ميگذارم... واز آنجا که هيچ کس نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند .ديوانگي جلوي درختي رفت وچشمهايش را بست وشروع به شمردن کرد يک،دو،سه ...
همه رفتند و در جايي پنهان شدند ،لطافت خودرا به شاخ ماه آويزان کرد .خيانت داخل انبوهي اززباله پنهان شد .اصالت در ميان ابرها مخفي گشت.
هوس به مرکز زمين رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود رفت وديوانگي مشغول شمردن بود هفتادونه،هشتاد... همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره سردرگم بود ونميتوانست تصميم بگُيردوجاي تعجب هم نيست زيرا همه ميدانيم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همين حال ديوانگي به پايان شمارش ميرسيد نودوپنج،نودوشش،نودو.....
هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد بربالين يک بوته ي گل سرخ وپنهان شد.ديوانگي فرياد زد "دارم ميام" و او اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبليش آمده بودجايي پنهان شود ولطافت رايافت کهبه شاخ ماه آويزان بود. هوس در مرکز زمين بود. يکي يکي همه پيدا شدند به جزعشق ،او ازيافتن عشق نااميد شده بود. حسادت درگوشش زمزمه ميکرد تو بايد فقط عشق راپيدا کني او پشت بوته گل رز پنهان شده است. ديوانگي شاخه اي خشک از تنه ي درختي کندوبا شدت وهيجان زياد آن رادر بوته ي گل سرخ فرو کرد ودوباره و دوباره تا با صداي ناله متوقف شد.عشق ازپشت بوته بيرون آمد،با دستهايش صورت خودرا پوشانده بودو ازميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد.ديوانگي گفت:من چه کردم ؟ چگونه ميتوانم تورادرمان کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نميتواني مرا درمان کني اما اگر ميخواهي کاري بکني راهنماي من باش .
«اين گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است وديوانگي همواره در کنار اوست.»
نوشته شده توسط مجید در سه شنبه چهارم آبان 1389 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
عشق
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب ميراندند.آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو، من مي ترسم.
مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.
زن: خواهش ميکنم ، من خيلي مي ترسم.
مرد: خوب، اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن: دوستت دارم، حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد: منو محکم بگير.
زن: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري وروي سر خودت بذاري، آخه نميتونم راحت برونم، اذيتم ميکنه.
روزبعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد.در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود. پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سراو گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمي مي آيد و بازدمي ميرود. اما زندگي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد که نفس آدمي را مي برد
نوشته شده توسط مجید در سه شنبه چهارم آبان 1389 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت
در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كسي جاي در اين خانه ي ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد
در بزم جهان جز دل مهنت كش ما نيست
آن شمع كه ميسوزد وپروانه ندارد
نوشته شده توسط مجید در شنبه پانزدهم اسفند 1388 ساعت 10:26 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ?
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
نوشته شده توسط مجید در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت
تارو پود هستيم بر باد رفت اما نرفت
عاشقي ها از دلم ديوانگي ها از سرم
عشق يعني تلخي شام فراق.
عشق يعني شيريني روزوصال.
عشق يعني گم شدن دردنياي غم.
عشق يعني حسرت روز بي غمي.
عشق يعني دلواپسي.
عشق يعني وصالي چون عسل.
عشق يعني فراغي همچو اشك .
نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من به خود میگویم:
«چه کسی باور کرد
«جنگل جان مرا
«آتش عشق تو خاکستر کرد؟
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY